هانی در مراسم عقد دایی جون








امروز مراسم عقد دایی جونه ؛ منم حسابی شیک کردم 
البته امروز که میگم همین امروزی که دارید خاطرات منو میخونید نیست ؛ این حکایت مربوط به 4 روز اول عید بود که مامانی پنجم عید رفت سرکار و وقت نکرد عکس و خاطراتم رو به روز توی وبلاگم بیاره 

دست توی جیب برم یه قدمی بزنم که شاید عروس و دوماد پیداشون شه 

من آدم انتقاد پذیری هستم و الان هم دارم به پند ، اندرز و توصیه های ایمنی مامان جونم گوش میدم ؛ اینکه مبادا نی نی های مهمونا رو بزنم یا گاز بگیرم و یا هل بدم 
قبلا اشتباهی این کارا رو کرده بودم ولی حالا دیگه بزرگ شدم فک نکنید باز از این کار میکنما 

مامان آب شدم ، دیگه نگو داری حسابی منو جلو بقیه شرمنده میکنی ، آخه نمیگی بقیه چه فکری راجع به من میکنن 

اینم آقا هانی خوشتیپ توی بغل دایی جونش !
دایی هم از بس استرس داشت هی منو ماچ میکرد 
دایی چه اشتباهی کردم اومدم باهات عکس بگیرم ، بس که با دوتا دستات پاهامو فشار دادی درد اومد ولم کن دیگه
جون خودم کسی که بهت نگاه نمیکنه همه ی نگاها طرفه عروس خانوومه 



هانی در مراسم عقد دایی جون
